Posted by: سوما on: نوامبر 16, 2009
Stand before my eyes, and let thy glance tough my songs into a flame.
Stand in my lonely evening where my heart watches alone;
Fill her cup of solitude, and let me feel in me the infinity of thy love.
“Rabindranath Tagore”
پيش چشمانم بايست ، و بگذار تا نگاه تو آوازهاي مرا چون شعله اي در بر گيرند .
با غروب تنهايي من باش ، جايي كه دلم تنها مي نگرد ؛
جام تنهايي دلم را پر كن ، و بگذار تا در درونم بي پاياني عشق تو را احساس كنم.
پ.ن: من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است……!
Posted by: سوما on: نوامبر 15, 2009
سلاممممممممم…خوبین؟
میخوام چند تا از پیشوای خوشگلمو بدم ببینین….
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اصن پیشوا موجوداتی بسیار خوشمِل هستن…….
بشدت مشغول خوندم….هر روز ساعتها کتابا رو میخونم….هیش تو زندگیم اینجوری کتاب دست نگرفته بیدم و درس نخونده بیده بودم….
بسی دلم براتون تنگ شده استیده است……
فیزیک و شیمی و زیست را بکش میخونیم…..ریاضی نیز هی بدک نیست……!
بسی سوما آدم شده و درس میخونه :دی تو تاریخ خواهند نوشت…. :دی
Posted by: سوما on: اکتبر 30, 2009
امروز دومين آزمونم رو دادم!دوميش خوب بود…خيلي خوب!
سرجلسه گوشيمو سايلنت كردم،كلن اين روزا سايلنتم!بعد آزمون يه نگاهي بهش انداختم ديدم بابا 5،6 بار زنگيده،جواب ندادم اس زده ما خونه نيستيم خودت برگرد…تاكيدم كرده بود كه زود برم خونه!
اول خواستم با تاكسي برگردم ولي بعد پشيمون شدم!گفتم حالا از كجا ميفهمن كي رفتم خونه!!پياده راه افتادم طرف خونه…يه بارونيم ميومد…هواي تقريبن سردي بود…كمي…
تا خونه پياده رفتم…دو ساعت تو راه بودم…قدم ميزدم…حسابي خيس شده بودم عجيب احساس سرما نميكردم!!وقتي رسيدم خونه لباسامو عوض كردم و خوابيدم ولي بعد يه ساعت از شدت گرما بيدار شدم.خودم كه بشدت از قبلش سرما خورده بودم فك كنم حالم بدتر شده!ناي حركت ندارم از وقتي اومدم همش تو تختم درازيدم….چندتا قرص سرماخوردگي و آموكسي سيلين و با يكي دو قاشق شربت آويشن واسه سرفه كه از قبل دكتر بهم داده بود خوردم!
الان هم تو پنجره ي اتاقم يه پتو پيچيدم دوره خودم و نشستم بيرون رو نگاه ميكنم!
فك ميكنم يه كم زيادي ديوونه شدم….بيست و چهارساعته خودم هستم و خودم!خسته شدم ديگه…اينجور يكنواختي رو دوس ندارم…يه كم تنوع شد پياده روي تنهايي تو بارون…خيلي آرامش بخشه…من عاشق دو فصلم پاييز و بهار…!
فك ميكنم الان بابا اينا پيداشون شه…احتمالن كلي توبيخ شم واسه كارم ولي حال داد!!
دو هفته پيش كه خيلي جالب نبود…مستقيم برگشتم خونه به اضافه ي اينكه يه نمه مونده بود دنياي علم و كنكور(!)واسه هميشه من رو از دست بده:دي چون وسط خيابون يه ماشينه يه كوشولو زد بهمون ماهم نقش زمين شديم…تمام لباسام خيس شد…هر چيم آب تو اون چالهه بود پاشيد تو چش و چالم…يارو راننده اومد پايين كمك كنه پاشم،خودم بلند شدم ولي عوضش يكي محكم خوابوندم تو گوشش تا ديگه اون باشه و پشت فرمون سر پيچ تازه با اون سرعتشم(!) با تل نحرفه كه دختر مردمو زير كنه…پسره ي پر رو!!باور كنين اينقد محكم زدم كه كف دسته خودم تا دوساعت درد ميكرد!!(اصلن از تصادف خاطره ي خوبي ندارم…دوست ندارم تكرار شه)
شب قشنگيه، با اينكه اصلن حالم خوب نيست ولي شب آروم و خوبيه!
كلن نيتونم مثه بشر جماعت آروم بشينم…با ماژيك رو ديوار نقاشي كشيدم خيلي خورشله ولي حيف كارم ساخته س بابا وماما بيآن حسابمو ميرسن چون چندين بار گفتن كه از اين كارا نكنم ولي خب چه كنم خودش پيش ميآد يهويي و به طرز كاملن غافلگيرانه و اصلن دسته من نيست شيطون گولم ميزنه،وگرنه من كلن اهل اين كارا نيستم تازه شاهدم دارم كه من نخواستم پياده بيام دلم خواست اين يك…نقاشي رو ديوارم از دستم در رفت…اون هفته هم اگه اون پسره مثه آدم رانندگي ميكرد مگه من بيكار بودم برم با اون درگيرشم نيدونم اين بابام شلا اينقد جديدن گير ميده….!
ديگه انگشت شصتم داره بيهوش ميشه خودمم حال مال ندارم …!
مراقب خودتون باشين خدايي نكرده سرما نخورين كه عذابه همش!
فعلن بااااي :پي
Posted by: سوما on: اکتبر 27, 2009
دو هفته پيش طي عمليات شهادت طلبانه اي توسط آبجيم پي سي جونم به ملوكت اعلاء پيوست و كاري از دست متخصصان هم در زمينه ي تعميرات برنيامد روحش شاد!خوب سيستمي بود مدتها دستكاري هاي من رو تحمل كرد :دي
طي مذاكرات طولاني و سختي هم كه بابا ماما داشتيم نتيجه اي نداد و گفتن كه فعلن از كام خبري نيس!گفتن برم سره درسم بعد كنكور هر شي بخوام واسم ميگيرن :دي
از قديم گفتن آدم هر شي رو ازش بگيرن و در دسترسش نباشه صد تا راه براش پيدا ميكنه :دي كلن آدم خودشو با شرايط سخت سازگار ميكنه :دي اصلن يه مبحث تو زيست داريم به اسم سازش و اين ها :دي
چند وقتي هس كه پست هام رو با گوشيم ميفرستم رو بلاگم كمي سخت هس ولي خوب واسه من كه نميتونم از نت جدا شم عاليه و از هيشي بهتره ![]()
همه بلاگها رو هم از همين طريق دنبال مي كنم اما يه مشكل دارم كه نميدونم دليلش چيه! نميتونم واسه دوستام كامنت بذارم،كامنتام ثبت نميشه :( دليل محو شدن من از كامنت دوني بلاگهاتون هم همينه !
اين آبجيه من تو زمينه ي خراب كردن وسايله مورد علاقه ي من فوق تخصص داره!!
همين ديگه گفتم بگم شلا غيب شدم… ![]()
زندگي بدون نت واقعن سخته خدا رحمت كنه ننه باباي ايرانسل رو :پي
پ.ن: روز خوبي نداشتم….پر از سر درد….پر از تب…پر از بي حالي…نتيجه ي نشستن زير بارون همينه.
پ.ن:قوانين احتمال رو احتمال ميدم به دور ترين فكرام!اسمايلي لبخند حاكي از فكراي شيطاني!
Posted by: سوما on: اکتبر 22, 2009
پرستو جون منو دعوتيده(فعل ماضي غائب:دي ) به يه بازي كه توش بايد بگم اگه دوباره دوازده ساله ميشدم و تجربيآته الانم رو هم داشتم شه كارا ميكردم
در اين جا رسمن وارد بازي ميشويم :
حتمنه حتمن تاريخمو خوب ميخوندم :پي چون اون موقع ها ازش متنفر بودم و اصلن نميخوندمش :دي سيستمه پرسش معلممون هم اينطوري بود كه به ترتيب از هر كس سرجاي خودش يه سوال ميپرسيد،بنابراين من هميشه دوتا سوال رو حفظ ميكردم!يا از رديف اول شروع ميكرد يا سوم!هيش وقت هم نحوه ي پرسش عوض نميشد جز امتحاناي كتبي!خدايي سر كتبيا مجبوري ميخوندم ولي نمره م هيش وقت كم نميشد
بهدش بازم دوس دالم مثه همون دوران هر روز برم از دستفروشي كه لواشك و اينا ميفروخت برم از اون چيزا بگيرم و بخورم!شقدم مامانم بدش ميومد :دي خوشمزه بودن خفن…هرشي غيربهداشتي تر بهتر تر :دي
من نهايت استفاده و سوءاستفاده رو ازاين دوران كردم هر كلاسي دوس داشتم رفتم درسامم خووب خوندم…
من اون موقع ها كتاب زياد ميخوندم ،خيلي زياد،كتاباي گنده تر از سنم كه ازشون سر در نميآوردم حتمن اين كارمو ترك ميكردم ميذاشتم واسه الان :دي
بعدش حتمن نقاشيآي اون موقع مو دور نميداختم و آرشيوشون ميكردم ! يه چيزايي ميكشيدم ته تخيل :دي بعضي وقتها مثلن از اطرافم طرح ميزدم جالب ميشد، دنياي خودمو با اطرافمو قاتي ميكردم خوشگل ميشدن :دي حتمن نگه شون ميداشتم ،اسمايلي خود تحويل گيري :دي
نميدونم تونستم بازيه پرستوجون رو درست انجام بدم يانه!
ديگه نيدونم شي بگم…زيادن خب وقت ني شه بنويسم … شيطنت جزئي از اين دورانه(نيس الان آرومم :دي) من هم نهايته شيطنتهامو كردم و دردسراي زياديم درس كردم البته حتمن دوباره اينارم ادامه ميدادم !خفن حال ميداد و ميده :دي بنظرم تو اين دوران بايد خوش گذروند
من دوس دارم كه صابر*وبلاگچي* (بنظرم بچه گيآ در آتيش سوزوندن جز پيشگامان بودي…بي صبرانه منتظرم ببينم اگه ميشدي آقا كوشولوئه 12 ساله شيكارآ ميكردي؟؟ بايد جالب باشه
) و عباس*پسري ازگيلان* (اينبار نميتوني در بري بدو شركت كن بينم ^-^ عباس كوشولوئه 12 ساله ميخواد شيكارا كنه تو اين سنش؟ اجي مجي كوشيك شدي حالا بنويس….)امين هاشمي (نوشتن اين پست براي شوما كاملن اجباري مي باشد…امينه 12ساله شه برنامه هايي ميخواد داشته باشه ؟؟هان؟؟ ) و هومن*كشكول هومن معين*( دوس داري 12ساله شي؟اگه دوازده ساله شي دوس داري شه كارا كني؟واي وارد بازي شدي :پي) عليرضا*عاشق بلاگها*(كوشولو بفرما اين كيبورد بنويس ديگه
) بازي رو انجام بدن
پ.ن: كارتون مهاجران رو مي بينم، لوسيمي و اين حرفا…!
پ.ن: از تمومه دوستاي گلي كه تولدمو تبريك گفتن ممنونم.
پ.ن:مي گويند بايد در خانواده اعتدال برقرار باشد…هم اكنون من به راز اين جمله ي گرانبها پي بردم :پي چرا كه در خانواده ي ما اعتدال برقرار است :دي دليل اين سخن هم اين است كه مادر بزرگوارم مرا به علت سهل انگاري در مخارجم (!) تا مدتها تحت تحريم قرار داده، نتيجه ي اين عمل افت شديد اقتصادي من است،اما هم اكنون اعتدال اعجاز خود را نشان داده:دي چرا كه مادر تحريم كرده اما پدر از هر سو و به هر جهتي هواي جيبه من را دارد.بهله :دي
پ.ن:ياسر جان (دست نوشته) اون كادوي مخصوص ما فراموش نشه :دي
پ.ن: من ديوونم!باور كنين!آخه نميدونين پست فرستادن با گوشي شقد سخته و حرصه آدمو درمياره!انگشت شصتم از نفس افتاده!الان بيهوش ميشه :دي ببشخيد ديگه نشد لينك بدم به دعوتيهآ هر دفه كلوز ميكرد
يه جمله خوشمل!من اينو درشت نوشتم رو ديوار اتاقم:
فراموش نكن تو هماني كه مي انديشي!
طبق اون جمله جووي شديم بايه پسره تو كانون سر نمره ترازمون شرط بستيم!آزمون شرط بسته شده آزمون 4دي مي باشد!من كه از همين الان بردم!(طرف ترازاش شش و خورده ايي مي آد!!)
خب با اجازه ما بريم:*
ستاره هایی که چشمک زدن